X
تبلیغات
کندوی عسل

کندوی عسل

روزنوشت های من

همینجوری

چرا سخت می گیری؟؟؟؟

هان؟!

سخت گرفتن نداره. میشه یه نفر دیگه رو حذف کرد. کسی که میدونستی رفتنیه. یعنی حتی فکرشم نمی کردی موندنی باشه چون خیلی از هم دورین!

حالا فک کن تو واسه اینم حرص خوردی. اعصاب خودتو ناراحت کردی. خوب. چی عوض میشه؟؟؟

تجربه دیروزو به نظرم یادت نره. دیدی که یه مریضی چقدر میتونه به آدم نزدیک باشه و چقدر راحت می تونه همه زندگیتو مختل کنه!

پس لطفا آروم باش و راحت زندگی کن.

من: از این پس کلا با متد به جهنم زندگی می کنیم!!!! بلی!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 13:29  توسط من  | 

روزهای ناجور و زخم های...

ناجور زدی! خیلی ناجور. خدا برات بسازه، همونجور که برا من ساختی!

یکی زده پکیدم. بهم گفتن باید خودتو کاور کنی که کسی نفهمه. منم نمی ذارم که کسی بفهم. اما خوب خودم که می دونم که ناجور خورده تو برجکم! برای اولین بار می گم که خدایا عوضش بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 12:27  توسط من  | 

گریه بی بهانه

می خواهم دیگر قمار نکنم. چقدر خاطره باخته ام این روزها. دارم کم کم‌اک تمام خاطرات خوب را می‌بازم. دلم گریه بی بهانه می خواهد هر چند بهانه برای گریه کم نیست اما دوست دارم الان برای هیچ کدام از ان بهانه‌ها ها گریه نکنم و تنها بهانه‌ام برای گریه فقط گریه باشد. برای تمامی روزهای خوش بی رقص و آواز، برای تمام دقایق دلتنگی خانه قدیمی، برای تمام لحظه‌ های غصه خوردن برای روزهای خوش، برای موهایی که به اندازه عمرم نتوانسته آنها را به باد بسپار، به خاطر تمام لحظه‌های خوش عاشقی آنهم بی معشوق، برای تمام لحظه‌های خوش حضور تو، برای تمام دقایق تلخ بی مانند و برای تمام ساعت‌های تنهایی می‌خواهم گریه کنم اما دلتنگی ام اکنون بی بهانه است. نه آسمان صاف است و نه شب آرام، نه بخت خندان است و نه زمان رام،  اما بازهم من دلم گریه بی بهانه می‌خواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 15:11  توسط من  | 

ماجراهای عاشق مازوخیستی

الف: دفترچه‌ای دارم که توش کلی دلتنگی نوشتم. دلتنگی‌هام برای کسی که عشق اولم بود. دفترچه‌ای که خط به خطش یه دنیا خاطره است. هرچند الان دیگه اون رنگ و بوی قدیمو نداره و شاید خیلی جاهاش خنده‌داره واسم اما پر از احساسه احساسی که از اعماق وجودم بر میومد و دیگه احساسی مثل اون رو تجربه نکردم. عشق اول من آدمی بود که از دوست داشتن و بودن با زنها دنبال منافع خودش و ترقی بود هر چند من این رو بعدها فهمیدم. بعدها فهمیدم که اون با مازوخیسم درگیره. می دونستم خیلی دوسم داره، یعنی نه تنها من دیگه همه اطرافیانمم فهمیده بودن که نمی تونه منو ول کنه و به این جنگولک بازی، یعنی اومدنا و رفتنا سه سال ادامه داد، تا اینکه بالاخره من ولش کردم!هر چند تو مجموع این سه سال ما فقط سه هفته با هم بودیم و باقیشو اون غایب بود و من در سکوت رادیویی به سر می بردم. اما از هر فرصت و هر مناسبتی استفاده می کرد که بیاد و منو ببینه. اون یه مریض واقعی بود و من دوسش داشتم! و بالاخره با یه پلتیک به این رابطه خاتمه دادم! حالا تنها یه دفترچه از روزهای پر عذاب من مونده، حالا چرا عذاب؟! اونم واسه خودش ماجرایی داره که بهتره بگذریم!

پی نوشت: اگه حوصله داشته باشم ادامه می دم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:35  توسط من  | 

آخر خط

امروز از خیلی چیزها می شه نوشت، می شه از من نوشت، می شه از تو نوشت، می شه از ما نوشت، می شه از اونا نوشت و می شه از هیچ چیز و هیچ کس ننوشت و جاش از دلهره نوشت!

من نوشت: طبق معمول گوشیم خراب شده! اونم رسیده به آخر خط!  حوصله امو دیگه سر برده و حسابی وحشی شدم. انگار تو یه بی خبری عجیب موندم. خبرو که می شنوم احساس اصحاب کهف بهم دست می ده! اِاِاِاِاِ زلزله شده من بی خبرم! و بعد همین که می شینم پشت مانیتور صفحات وبی رو می بینم که پره از عکسای کشته شده‌های زلزله! خون تو تنم منجمد میشه!

تو نوشت: زنگ می زنی مثل هر روز صبح. و من غرغر می کنم که قرار نبود کاری و انجام بدی و یادت رفته! من سکوت می کنم و تو التماس که تو رو خدا با من اینجوری نکن و جوری رفتار می کنی که انگار من دارم میبرمت آخر خط و من تو سکوت می دونم که دارم بیخودی اذیتت می کنم و هیچ کدوم از اینا تقصیر تو نیست و می دونم تمام این بهونه گرفتنا مال تهران رفتنته! اما بازم حرفمو نمی زنم! نمی گم که دلم از همین حالا، نرفته تنگته!

ما نوشت: نگام می کنی! می شه دوست داشتنو تو همه وجودت دید. شرط های مسخره منو می شنوی، نمی شه اسمشونو گذاشت شرط، در واقع بهونه‌هایی رو می شنوی که من می گیرم تا حرفامو که مثل همیشه روم نمیشه بهت بگمو نگم! آخه قراره من حرفامو بزنم اما نمی دونم چرا نمی زنم. از ما شدن می گی از آخر خط مجردی! و می گی من نمی خوام ما شم! من فقط می خوام تو همون مجردیم بمونم و فقط یه اسم بذارم توی شناسنامه ام! تو اون لحظه دوست دارم با تمام وجودم داد بزنم که اینطور نیست! که منم دوست دارم با تو ما شم اما بازم سکوت می کنم! مثل همیشه!

اونا نوشت: بچه ها یه ستاد تشکیل دادن و دارن از هر کجا که شده کمک جمع می کنن برای اونا. اونایی که یه جورایی تو آخر خط ان! برای اون بنده خداهایی که دیروز زیر آوار موندن. صدایی از تو کریدور میاد مثل یه مکالمه، یکی از بچه هام توی دفتر داره آدرس میده که یهو می گه الان درو باز می کنم صداتو شنیدم. میاد و کمک بچه ها رو میگیره و میگه چند تا از بچه ها فردا میرن برای کم به مناطق زلزله زده.صفحه فیس بوکو وا می کنم، همه عکسا سیاهه و همه جاش از آذربایجان نوشته، بچه ها یه قرار خونی دارن، قراری که توش 10 شبو اعلام کردن برای خون دادن به مجروهای حادثه.به خودم نگاه می کنم، ضعیف تر ازن حرفام که بتونم خون بدم! خجالت می کشم!

دلهره نوشت: مثل پیچک دور استخونام می پیچه! تو صداش، تو نگاس تو همه کاراش امنیتو می بینم اما بازم هر چی بیشتر به آخر خط نزدیک می شم نگرانتر می شم. نمی دونم می تونم تو ایستگاه جدید خوشبختی رو اونجور که می خوام لمس کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:46  توسط من  | 

یک دیووانه

دیروز صفحه د و د ه رو وا کردم. یه کامنت داشتم از یه وبلاگ عجیب به اسم خزعولات یک دیوانه که خیلی شباهت داشت به عناوینی من قبلا اینجا می‌نوشتم و با اون اون دیوونه می‌خواست دوباره آدرس اینجا رو پیدا کنه. دیگه نمی‌تونه! هر چقدرم تلاش کنه نمی‌تونه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 19:55  توسط من  | 

حرف‌های من بخش 1

امروز فهمیدم. یک نفر از من حمایت کرده!

چقدر خوب. چقدر خوب که یک نفر با حمایتش شر برخی مشکلاتت را بی آنکه بدانی از سرت کم کرده!

حامی داشتن حس خوبی است. امروز لذتش را چشیدم. تازه فهمیدم بودن با آدم که قدرتمند است چقدر می‌توان امن و آسایش به بار بیاورد برایت. این احساس خوبی است هر چند هنوز هم از کیفیت این بودن بی اطلاع‌ام. تقریبا هیچ از این حامی نمی‌دانم و هیچ هم فعلا نمی‌خواهم بدانم. دوست دارم فعلا همینطور بی خودی بگذرد بی انکه نه من حرفی بزنم و نه او چیزی بگوید. نمی خواهم این وهم شیشه‌ای بشکند! بدی هر رابطه این است که تا کسی را می‌شناسی کلا آن رابطه نابود می‌شود. پس می‌خواهم نشناسمش! همین. بگذار یک خیال شیشه‌ای بماند!

همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 19:11  توسط من  | 

از هردری

1- چند شبه که کابوس می بینم. هر دفعه یه چیزی می بینم. دیشب تا صبح می خواست خفه‌ام کنه! و من هی دنبال در رفتن بودم. 

2- دور روز پیش از یه ادم عجیب دوست دارم شنیدم! می دونستم ازم خوشش میاد ولی فک نمی کردم به همین راحتی و انقدر رک و راست بگه دوم داره1 شاخ درآوردم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 17:27  توسط من  | 

قاطی ام!قاطی

یه کم قر و قاطی ام این روزا! چراشو منم نمی دونم اما خوب قاطی ام دیگه! آخه اینم چرا می خواد؟؟!!!

ولله! با این روزاشون!

همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 16:0  توسط من  | 

ستاره باران

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد

در غیرت ما نیست که از ننگ بمیریم

هرگز نکنم شکوه و ناله، نه گلایه

الحق که در این دایره خون رنگ بمیریم

چقدر این روزها راحت ستاره می بخشند! وای به روزی که اینهمه ستاره بخشد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 11:44  توسط من  |