X
تبلیغات
کندوی عسل

کندوی عسل

روزنوشت های من

بودایی در نیلوفر آب

 

"من سازم! بندی آوازم، بر گیرم، بنوازم، بر تارم زخمه "لا" می زن، راه فنا می زن

من دودم! می پیچم! می لغزم! نابودم! " نابودم! نابودم! 

می پیچم، در خود می پیچم، فریاد می شوم، آب می شوم، می سوزم! می سوزم! می سوزم!

من دودم! دود دل ام آسمان را سیاه کرده!

من آب ام: می لغزم! می لغزم! مثل باران بر گونه های تو!

مثل باران بر گونه های خودم! من اشک ام! می بارم، می بارم...

من خاک ام، سردم، بی جان ام، من وسیع ام اما تنهایم! مشتی ازمن برگیر و بر بادم بده، بگذار تمام وجودم به باد رود. بگذار دیگر نباشم، بر بادم ده! بر بادم ده!

من موج ام، می خروشم، پیش می روم و بعد می شکنم! می شکنم....

من نوشت: اندازه دو دنیا تنهایم و اندازه چند اقیانوس گریه دارم. دوستانی دارم بهتر از آب روان اما درد بی دردی علاج اش آتش است. علاج اش مرگ است، علاج اش فناست! رو به نابودی ام! رو به زوال ام! خسته ام..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 13:24  توسط من  | 

این خانه سیاه است

یک دنیا دلم گرفته، یک دنیا ناراحتم و دلخور. اشک هایم به حرف هایم گوش نمی دهند. زیادی دلخورم. می دانید مشکل ایجاست زیادی تنهایم! خیلی زیاد. مگر یک نفر چقدر تاب و توان دارد؟! من دیگر توانی ندارم. نفسی ندارم. کارم تمام است.

کربن: تا اطلاع ثانوی این خانه سیاه است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 1:56  توسط من  | 

منِ من

به قندان نگاه می کنم!بزرگترین قندی را که می بینم بر می دارم و به دهان می گذارم شاید کامم شیرین شود!!! اما نه ! حتی بزرگترین قند قندان حانه خواهرم هم نمی تواند کامم را شیرین کند. در عصر یک جمعه پاییزی که باران می بارد از این دله بی صاحب ناسازگار من چه توقعی می توان داشت. دوست دارم سکوت شوم، دوست دارم یک روز کامل تنها باشم و هیچ کسی را نبینم اما مگر می شود؟!

خزعبل نوشت: دلم تنگ است...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 17:0  توسط من  | 

برادرم

برادرم!

تمام ذوق کتابخوانی ام را از او دارم. تمام عشق به شعرم را از او دارم. هر چند سالهاست که گرفتار روزمرگی شده و دیگر کتاب نمی خواند اما باز هم بهترین شعرها را او برایم می خواند. کتابخانه اش، گنجینه ایست عظیم و پربها. صد حیف که همسرش هیچ علاقه ای به این گنج اون ندارد و همه را در کارتن هایی در مغازه جای داده....

امروز برایم در مثال سخنی خواند:

میگن اسبت رفیقِ روزِ جنگه
مو میگویم از او بهتر تفنگه
سوارِ بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگِ دسته نقره ام رو فروختم
برایِ وِل قَبای تِرمه دوختم
فِرستادم برایش پس فرستاد
تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد، داد و بیداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 21:18  توسط من  | 

روزگار غریبی است!!!

روزهای عجیبی داره می گذره. روزهایی پر از اتفاقاتی که من از هیچ کدومشون سر در نمیارم. کسایی هستن که نباید باشن، کسایی رو می بینم که نباید ببینم، کسایی که باید باشن نیستن و خلاصه اتفاقات عجیبی داره میفته! من نمی فهمم که به کجا دارم کشیده می شم. احساس می کنم یه بازی عجیب رو روزگار با من شروع کرده و داره منو می کشه به اونجا که خودش می خواد.

من کمک می خوام. واقعا کمک می خوام. احتیاج دارم یکی راهنماییم کنه. به شدت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 23:18  توسط من  | 

باز باران




بر دامن شب ستاره

گل به گل مینشاندی گل من

با هر ستاره دلم را

سوی خود میکشاندی گل من


رفتی و گونه هایم

خیس است روزگاران

آخر نفهمیدم آن شب

اشک من بود یا که باران


باز باران با ترانه

مینوازد نوای شبانه

شور عشقت در دل من

میکشد همچو آتش زبانه


نا امید و بی نشانه

مرغ دل مانده بی آشیانه

باد و باران، دست طوفان

میکشد بر شبم تازیانه


کربن: این آهنگ گروه پالتو من خیلی دوسش دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 15:7  توسط من  | 

همینجوری

چرا سخت می گیری؟؟؟؟

هان؟!

سخت گرفتن نداره. میشه یه نفر دیگه رو حذف کرد. کسی که میدونستی رفتنیه. یعنی حتی فکرشم نمی کردی موندنی باشه چون خیلی از هم دورین!

حالا فک کن تو واسه اینم حرص خوردی. اعصاب خودتو ناراحت کردی. خوب. چی عوض میشه؟؟؟

تجربه دیروزو به نظرم یادت نره. دیدی که یه مریضی چقدر میتونه به آدم نزدیک باشه و چقدر راحت می تونه همه زندگیتو مختل کنه!

پس لطفا آروم باش و راحت زندگی کن.

من: از این پس کلا با متد به جهنم زندگی می کنیم!!!! بلی!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 13:29  توسط من  | 

روزهای ناجور و زخم های...

ناجور زدی! خیلی ناجور. خدا برات بسازه، همونجور که برا من ساختی!

یکی زده پکیدم. بهم گفتن باید خودتو کاور کنی که کسی نفهمه. منم نمی ذارم که کسی بفهم. اما خوب خودم که می دونم که ناجور خورده تو برجکم! برای اولین بار می گم که خدایا عوضش بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 12:27  توسط من  | 

گریه بی بهانه

می خواهم دیگر قمار نکنم. چقدر خاطره باخته ام این روزها. دارم کم کم‌اک تمام خاطرات خوب را می‌بازم. دلم گریه بی بهانه می خواهد هر چند بهانه برای گریه کم نیست اما دوست دارم الان برای هیچ کدام از ان بهانه‌ها ها گریه نکنم و تنها بهانه‌ام برای گریه فقط گریه باشد. برای تمامی روزهای خوش بی رقص و آواز، برای تمام دقایق دلتنگی خانه قدیمی، برای تمام لحظه‌ های غصه خوردن برای روزهای خوش، برای موهایی که به اندازه عمرم نتوانسته آنها را به باد بسپار، به خاطر تمام لحظه‌های خوش عاشقی آنهم بی معشوق، برای تمام لحظه‌های خوش حضور تو، برای تمام دقایق تلخ بی مانند و برای تمام ساعت‌های تنهایی می‌خواهم گریه کنم اما دلتنگی ام اکنون بی بهانه است. نه آسمان صاف است و نه شب آرام، نه بخت خندان است و نه زمان رام،  اما بازهم من دلم گریه بی بهانه می‌خواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 15:11  توسط من  | 

ماجراهای عاشق مازوخیستی

الف: دفترچه‌ای دارم که توش کلی دلتنگی نوشتم. دلتنگی‌هام برای کسی که عشق اولم بود. دفترچه‌ای که خط به خطش یه دنیا خاطره است. هرچند الان دیگه اون رنگ و بوی قدیمو نداره و شاید خیلی جاهاش خنده‌داره واسم اما پر از احساسه احساسی که از اعماق وجودم بر میومد و دیگه احساسی مثل اون رو تجربه نکردم. عشق اول من آدمی بود که از دوست داشتن و بودن با زنها دنبال منافع خودش و ترقی بود هر چند من این رو بعدها فهمیدم. بعدها فهمیدم که اون با مازوخیسم درگیره. می دونستم خیلی دوسم داره، یعنی نه تنها من دیگه همه اطرافیانمم فهمیده بودن که نمی تونه منو ول کنه و به این جنگولک بازی، یعنی اومدنا و رفتنا سه سال ادامه داد، تا اینکه بالاخره من ولش کردم!هر چند تو مجموع این سه سال ما فقط سه هفته با هم بودیم و باقیشو اون غایب بود و من در سکوت رادیویی به سر می بردم. اما از هر فرصت و هر مناسبتی استفاده می کرد که بیاد و منو ببینه. اون یه مریض واقعی بود و من دوسش داشتم! و بالاخره با یه پلتیک به این رابطه خاتمه دادم! حالا تنها یه دفترچه از روزهای پر عذاب من مونده، حالا چرا عذاب؟! اونم واسه خودش ماجرایی داره که بهتره بگذریم!

پی نوشت: اگه حوصله داشته باشم ادامه می دم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:35  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر